Nov 12, 2009

I guess I will keep these as a souvenir




این ضربه به شما بگویم ضربه ای حسابی بود . به وضوح صدای « تِق » را بین استخوانهای تر قوه ام شنیدم . در محضر ِ مادربزرگ ، روی مبل لم داده بودم . در محاصره ی بی حوصلگی و گیجی ، تخته شاسی در دست خط خطی می کردم ولی حواسم بود کاری نکنم که به مادربزرگ بربخورد . بعد از هر پنج سانتی متر خط خطی ، خیلی گرم و صمیمی جویای احوالش می شدم. مادربزرگ هم حواسش به خط خطی های من بود . سنگینی نگاهش را از پشت شیشه ی عینک احساس می کردم . مادربزرگ ایده هایش را کمابیش صریح بیان می کند ، آن روز هم صراحت کلامش سیلی محکمی بود به صورت من . با عصای چوبی ِ خوش نقش و نگارش ضربه ای به شانه ام زد و گفت : « منظره بلد نیستی بکشی ؟ آخه این جک جونورا چیه وقتت رو تلف می کنی ؟ آدم حالش بد می شه » و چنان نگاهی از سر ِ تأسف به من انداخت گویی توده ای از فلاکت روبرویش ایستاده است . این ضربه! به شما گفتم ضربه ای حسابی بود؟ آنقدر حسابی که روان نویس هایم را جمع کردم و از آن روز ، یعنی سه هفته پیش تا حالا یک جک هم نکشیده ام چه برسد به جانور . به هر حال از لحاظ وضعیت روحی در سطح بالا و غبطه برانگیزی قرار دارم . به شما بگویم اینها را به عنوان یادگاری نگه می دارم





Nov 7, 2009

خنگ شاگرد در مراجعه است

به گزارش ِ مامان ،زنگ ِ اول، دقایقی پس از حضور و غیاب ،ستاره ،به نیت ِدستشویی از کلاس خارج شده و پس از گذشت ِ چهل دقیقه به کلاس ِ درس بازنگشته است .یبوست یا اسهال؟ با تمام ِ احترامی که برای هملت قائلم باید خدمتتان عرض کنم که مسأله این نیست بلکه مسأله چیز ِ دیگریست . از خودتان می پرسید چی؟ از خودتان نپرسید از من بپرسید. از من می پرسید چی؟من هم نمی دانستم به همین دلیل از مامان پرسیدم چی؟ و مامان اینطور توضیح داد که بعد از طولانی شدن ِ غیبت ِ ستاره ، مهسا ، مبصر ِ کلاس ، شاگرد زرنگ ِ کلاس ، یعنی شاگرد محبوبش را جهت ِ ستاره یابی به دستشویی و حومه می فرستد. مهسای مبصر دقایقی بعد بی ستاره برمی گردد.از خودتان می پرسید چرا؟ خب از خودتان سؤالی نپرسید که جوابش را نمی دانید .از من بپرسید که از مامان پرسیده ام چرا و مامان هم از مهسا پرسیده بود چرا و جواب شنیده بود :« اجازه خانوم! نمی آد، نشسته تو دستشویی گریه می کنه». در این لحظه مامان برای پیگیری ِ قضیه عازم ِموقعیت ِستاره می شود و از پشت درهای بسته با ستاره به تبادل ِدیالوگ می پردازد. باز هم از خودتان سؤال دارید اما نمی پرسید؟ خجالت نکشید . من به سؤالهایتان واقفم اما خواهش می کنم از من نپرسید و ما را از دیالوگهای مامان و شاگردش دور نسازید و بیایید دست به دست ِهم دهیم به مهر و به تماشای بخشی از این مکالمه بنشینیم.

آقا بشین ، جلو دید رو گرفتی با اون قد ِ درازت

مامان : ستاره؟

ستاره: اجازه خانوم! (های های گریه )

مامان : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟

ستاره: اجازه! (های های ) اجازه خانوم! نمی تونیم بیایم بیرون

مامان: گریه نکن ، درست حرف بزن ببینم چی شده

ستاره:اجازه خانوم !اگه بیایم بیرون آنفولانزای خوکی می گیریم می میریم

مامان: چی ؟چرا؟

ستاره:اجازه ! خانوم بهداشت گفتن اگه دستمون به دستگیره ی دستشویی خورد باید با صابون بشوریمش که مریض نشیم

مامان:خب؟

ستاره: خانوم اجازه! ما دستمون رو شستیم بعد در رو باز کردیم بعد دوباره دستمون رو شستیم بعد در رو بستیم بعد دوباره دستمون خورد به دستگیره بعد دوباره در رو باز کردیم دستمون رو شستیم بعد دوباره باید دستگیره رو می گرفتیم که در رو ببندیم.خانوم اجازه! به خدا ما خیلی دستمون رو شستیم

.

با تشکر از مامان و ستاره و مهسا و خانوم بهداشت و همه ی بقیه ،متفرق شوید

...............................................

پ.ن: ذهن ِ شاگرد ِ خنگ فاجعه است

Oct 25, 2009

در پارکینگ ِ یک ساختمان ِ پنج طبقه در خیابان ِ بیست و پنجم ِ غربی اتفاق افتاد


امروز صبح مثل ِ هر روز، شاهین ِ طبقه ی چهارم دکمه ی صفر ِ آسانسور را فشار داد . آسانسور پایین رفت، صفر ِ آسانسور مثل ِ هر روز، قرمز شد ،در باز شد و شاهین وارد ِ پارکینگ شد. اول به راست نگاه کرد . احدی جلوی در نبود. تعجب کرد ولی دقت نکرد. دوم به چپ نگاه کرد . ماشین سر ِ جایش نبود . هم تعجب کرد،هم دقت . نبود . اول آهسته گفت : نیست. دوم بلندتر گفت : نیست ولی بار ِ سوم داد کشید :نیست، ماشینم نیست . پنج دقیقه بعد تمام ِ اهالی ِ خیابان ِ بیست و پنجم ِ غربی جلوی در ِ پارکینگ بودند اما احدی پاسخگو نبود . شاهین راه می رفت ، داد می زد ، فحش می داد اما احدی از جایش تکان نمی خورد . مهمان ِ نرگس خانم ِ طبقه ی اول گفت : حالا مگه ماشینش چی بوده؟ مشت ِ شاهین اوج گرفت و محکم روی صورت ِ مهمان ِ بینوا فرود آمد . افتضاح شد . بلوا شد . دعوا شد. آقا رضای بقال سوا می کرد ، آقا رضای سبزی فروش داد زد : درهمه . آقای شریفی ِ رئیس ِ ساختمان ، مهمان را گوشه ای کشید و گفت : گاو رو دیدی؟ مهمان ِ عصبانی گفت : الان دیدم . شریفی گفت : اون گاو رو نمی گم که ، منظورم گاو ِ مهرجوییه ، دیدی؟ مهمان ِ عصبانی، متعجب گفت : آره ، حالا چه ربطی داره ؟ شریفی گفت :ربط داره جانم ، ربط داره . رابطه ی شاهین وماشینش مثل ِ رابطه ی مش حسن و گاوشه . مهمان ِ نرگس خانم که ماتش برده بود ،گفت : یعنی ممکنه به مرحله ی گاو شدن برسه ؟ شریفی گفت : به گمونم رسیده ، داره ساز دهنی می زنه . مهمان گفت : کو؟ شریفی گفت : نمی شنوی؟ داره با دهنش صدای بوق درمیاره . شهین خانم ، پسرش را بغل کرد ، صورتش را بوسید و گریه کنان گفت : مامان جان، قربونت برم ، تنت سالم باشه ، آروم باش ، ایشالا پیدا می شه . شاهین کمی آرام شده بود که ناگهان چشمش به شیر ِ آب افتاد . بعد انگار خاطرات ِ ماشین شویی برایش زنده شده باشد ، آه و فغانش بلند شد : مگه ما پول ِ نگهبان نمی دیم آخه . مگه ما پول ِ نگهبان نمی دیم آخه . مگه ما پول ِ نگهبان نمی دیم آخه . این زِرَش را سه بار تکرار کرد . اما از دست ِ ضعیف ِ احدی کاری ساخته نبود . شریفی سعی می کرد آرام برای شاهین توضیح دهد : سه جا کار می کنه ، آدمه دیگه ، خوابش برده . بعله! یعنی که احدی خوابش برده بود . دزد آمده بود. ماشین ِ شاهین را برده بود . در آخر ِ سخنرانی ِ شریفی به اتفاق ِ آراء ، قطع نامه ای علیه احدی تصویب شد و همه ی حاضران – با حساب ِ من پنجاه و هشت نفر – با شاهین ِ طبقه ی چهارم اعلام ِ همبستگی کردند و داشتند به خانه هایشان می رفتند که ماشین ِ شاهین آمد . ماشین ِ شاهین با نوای ایتس ایتس آمد. ماشین ِ شاهین با شهرام ، داداش ِ شاهین آمد . شهرام در میان ِ بهت و ناباوری ِ همه از ماشین ِ شاهین پیاده شد . شاهین را در آغوش گرفت و گفت : خیلی ترسیدی ؟ عوضش واسه ماشینت سیستم بستم ، خدا .

حالا شهرام بود و مشت های گره کرده ی شاهین و شریفی و مهمان و احدی و رضا بقال و رضا سبزی فروش و تف و لعنت ِ مامان شهین و نرگس خانم

.....................................................................

پ.ن : اگر فکر می کنید که قطع نامه علیه احدی تغییر کرد باید به عرضتان برسانم که سخت در اشتباهید . به قول ِ شاهین ِ قصه ؛ این بار شهرام بود ، دفعه ی دیگه که خوابش ببره شاید شهرام نباشه . فی الحال احدی دو شغله است

Oct 14, 2009

اوهوم! اینجوریه داداش

تاکسی های زرد تاکسی های خاطره سازی هستند. لااقل برای من که اینطوریند. حوصله کنید ، عرض می کنم . خانمی که صندلی جلو ، رو به آفتاب نشسته بود ، یک پنج هزار تومانی ِ تا نخورده گرفت طرف راننده و گفت : عذر می خوام، پول خورد ندارم . راننده خم به ابرونیاورد و با احترام چهارهزارو پانصد و پنجاه تومان گذاشت کف دستش . هنوز به اندازه ی یک پاراگراف جلو نرفته بودیم که ترمز کرد و پسر که در حوالی بیست سالگی قدم می زد سوار شد . از میانه های پاراگراف اول که گذشتیم یک پنج هزار تومانی ِ از وسط تا خورده گرفت طرف راننده و گفت : آقا ببخشین،خورد ندارم . این بار هم در چهره ی آرام راننده تغییری حاصل نشد اما بر چهره ی متعجب من لبخند کمرنگی نقش بست. به انتهای پاراگراف اول نزدیک می شدیم که یک پانصد تومانی ِ نو گرفتم طرف راننده و گفتم : ممنون. من همینجا پیاده می شم . باورم نمی شد همان راننده ی تا دو خط ِ قبل آرام چنان گره ای به ابروانش زد که تا ده پاراگراف بعد هم باز نمی شد . بعد با یک لحن شاکی و رنجیده رو به من کرد و گفت : خورد نداشتی؟!

این طوری بود که از انتهای پاراگراف قبل با موج سنگینی از غم مواجه شدم و تصمیم گرفتم قدم زنان و همچون عابری پیاده پاراگراف دوم را رد کنم . داشتم خودم را برای خودم توضیح می دادم . عجیب بود . در نگاه اول خودم را نشناختم و در نگاه دوم بود که خودم را شناختم!و هر چه بیشتر آشنا می شدم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که واژه های لازم را در اختیار ندارم. نا امیدی ونیهیلیسم مطلق؟ نه ، من این ادعا را به علت غیر تخصصی بودن رد می کنم . فقط از دو، نهایت سه خط از خودم خوشم نیامده بود و در کمند ِ احساسات متضاد گرفتار شده بودم . همین. به هرحال به اندازه کافی برای

پاراگرف سوم خسته و غمگین بودم.

یک تاکسی زرد درست جلوی پای من ترمز کرد .صندلی جلو خالی بود. می خواهید باور کنید یا نه، به خودتان مربوط است. اما او را نمی شد نشنیده گرفت .برای رویارویی با هر واقعه ی وحشتناکی آمادگی داشتم غیر از این.نامجو بود که از بلندگوها پخش می شد: از داس سپهر سرنگون سوده شدیم . و من به یگانگی احساس رسیدم . تصمیم گرفتم باقی زندگیم را از فراز پلی به درون آب پرتاب کنم . پیاده شدم و خوب به اطرافم نگاه کردم . تا هزاران پاراگراف آن طرفتر نه پلی بود، نه رودی

و حالا در پاراگراف چهارم هستم . افکاری در سر می پرورانم و در خلال این حرکت خلاق! موجودات غریبی در سرم کله معلق می زنند و اشعاری که حکایت گر زوال ِ جهان ِ رو به افول است زمزمه می کنند . من اما عین خیالم نیست. برای خودم خط خطی می کنم . به دیگران چه مربوط

Aug 26, 2009

تیتر :امروز این سه نفر را برای دومین بار دیدم

سوتیتر: شما را کجا دیده ام آیا قبلاً ؟ هان ؟

ا- زل زده بودم به لبخند کج ِآقای فروشنده و در خاطراتم کنکاش می کردم که پروردگارا من این لبخند مضحک را کجا دیده ام آخر ؟ تا ده دقیقه ی اول ِ جستجو به یقین رسیده بودم که به صاحب تصویر فوق چند کلمه دشنام بدهکارم و به دلایل نامعلومی این چند کلمه را خرج نکرده ام . دوباره به غربال خاطراتم پرداختم و به سرعت تصاویر نامربوط باورنکردنی را کنار گذاشتم تا بالاخره یادم آمد

آن شبی که مرگ از رگ گردن به من نزدیکتر شده بود ، همان شب ِ فروردینی ِ بعد از خانه ی خاله ی بابا که معجون ِ آجیل و شیرینی و شکلات ، لابیرنت روده و معده ام را به هم لینک کرده بود ، همان شبی که آقای دکتر با دیدن وضعیت ِ رو به موت ِ من ، آب قند لازم شد و فشارش سقوط ِ آزاد موفقی داشت ، همان شب که من روی صندلی های اورژانس منتظر بازگشت آقای پدر از داروخانه بودم ، بله ، بله ، همان شب بود که برای اولین بار دیدمش . آقای فروشنده که آن روز آقای ضارب بود در دل تاریکی شب با اتومبیلش دنده عقب آمده و آقای رفتگر را نقش بر زمین کرده بود ( آقای رفتگر پیرمردی بود کوتاه قد با کله ای تراشیده و فاقد مو ) . ضربه ی وارده سر پیرمرد نارنجی پوش را شکافته بود . آقای ضارب ِ دیروز و فروشنده ی امروز غش غش می خندید و با لحن مسخره ای می گفت : تاریک بود ، ندیدمش ، محکم خوردم بهش و هر هر و کر کر ...

پیرمرد که سر و صورتش از خون سرخ شده بود با حیرت به من و آقای پدر نگاه می کرد .من خیلی علاقمند بودم که با کاتر روی صورت آقای ضارب چند خطی حک کنم اما احوالاتم ناخوش بود و نشد که بشود . آقای پذیرش اورژانس می گفت که پیرمرد را نمی پذیرد و باید به بیمارستان چند خیابان آن طرفتر بروند . آقای پدر که دیگر بی خیال من شده بود و با خنده های آقای ضارب امواج خشمش به سرعت ارتفاع می گرفت به آقای ضارب گفت به جای خنده زودتر فکری به حال پیرمرد بکند . ترسی که قد و قامت بلند ِ خشم ِ آقای پدر به جان ِ آقای ضارب انداخت سبب شد که لبخند مضحکش را قورت دهد و پیرمرد بر دوش و دنده عقب از درمانگاه خارج شود . در دلم بدهی آقای فروشنده را دادم و با لبخندی مضحکتر از لبخند او بیرون آمدم .

2 – من و دو نفر دیگر مسافران یک تاکسی سفید متعلق به سال هزار و سیصد و درشکه بودیم . یک دختر شال قرمز ِ مانتو سفید ِ مومشکی و یک آقای چاق و چله ی قد بلند ِ مو فرفری ِ گنده دماغ با چشمان ِ خمار و عینک گرد ( مایلم همین جا خاطر نشان کنم که من بی هیچ دلیل واضح و مشخصی به بشریت ِ دارای عینک ِ گرد ارادت دارم ) . دختر شال قرمز را از روی خط چشمهایش شناختم ( خط چشمی کشیده بود که مپرس ) . همانی بود که روز آزمون عملی یادش رفته بود تخته شاسی بیاورد و آنقدر مخ ِ خانم مراقب را جوید تا اجازه داد از میزش استفاده کند و مقوایش را به جای دسته ی کج و کوله ی صندلی آهنی روی میز صاف و بزرگ چوبی بگذارد . فی الواقع خط چشمهایش گواهی بود بر قدرت طراحیش و من اطمینان دارم که اثرش تحسین و هزار آفرین همگان را در پی داشته است

3 – اما آن آقای چاق و چله ی لنگ دراز ِ گنده دماغ ِ موفرفری ِ چشم خمار ِ عینک گرد را اولین بار وقتی که خیلی عجله داشتم و خیلی عجله داشت ، دیدم . در یک عبور ِ عجله ای محکم به کیفم خورد و کیفم افتاد و خم شدم که کیفم را بردارم وخم شد که کیفم را بردارد و سر ِ من به سر ِ او خورد و سر ِ او به سر ِ من خورد و سر ِ من درد گرفت و سر ِ او نمی دانم درد گرفت یا نه . بعد ایستادیم . او لبخند زد و عذرخواهی کرد . من یادم نیست که لبخند زدم یا نه اما گوشه ی سمت ِ چپ ِ لبم سه میلیمتر به سمت گونه ام دوید . او رفت و من رفتم و باید اعتراف کنم که عینک ِ گردش باعث شد آن روز قلبم دچار ضربان ِ عشق در کمتر از یک نگاه شود و امروز که با دختر خط چشم قشنگ دیدمش یاد این اثر فاخر افتادم که می فرماید :

یه روز لولیتای شیک پوشم

یهو دید که پیش ِ روشم

چه چهی زدم و گفتم

عاشق که نمی شم

..................................

پ.ن : گنده دماغ = بزرگ بینی ، عظیم مماغ ، بیگ نوز


Aug 13, 2009

این یک هفته نامه نیست بلکه هفت روزنامه است

· امروز

از گرمای هوا به سرمای کولر پناه می برم و از سرمای کولر در پتو مچاله می شوم . موسیقی متن زندگیم هم برداشت آزادیست از مجموعه ی پت و مت : دیب ، دیب ، دیری دیریب ، دیب ، دیب ، دیب ، دیب دیریب دیریب دیریب ...

.

· دیروز

متن اخطاریه این بود : فتوشاپ بعضی ها را نمی شناسد .بین اوکی و کنسل و کانتینیو ، یکی را انتخاب کن ! برایش نوشتم : بسیار اوکی باید تا باز شود فایلی . و چه لحظه ی باشکوهی بود آن هنگام که فتوشاپ فایل پی اِس دی ِ هیستوری دار و پر لایه را شناخت

.

· پریروز

از اول هفته حتی یک بار هم صدایش را نشنیده بودم بعد درست لحظه ای که باید ساکت می ماند زد زیر آواز . آن هم نه یک بار که خیلی ! و چه حقیقتی ویران کننده تر از اینکه ماههاست زنگ موبایلت گوش ِ بشریت را آزار می دهد و تو غافلی . اما مرگ در راه حقیقت پایان راه نیست بلکه فی الواقع یک آغازه . این شد که از همان پریروز تصمیم گرفتم که زنگ موبایلم را عوض کنم

.

· چهار روز پیش

یک روزهایی هست که از بی اتفاقی سکوت می کنی ، یک روزهایی هم از پر اتفاقی . چهار روز پیش از آن روزهای پر اتفاق ِ سکوت لازم بود که باعث شد صفحه را سفید کار کنم

.

· پنج روز پیش

نه تنها هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی نداری بلکه میل غریبی به دیدن یک عده آدم ِ دیگر داری اما یک عده ی اول را می بینی و یک عده ی دوم را که ماههاست ندیدی باز هم نمی بینی . بعد این آدمهای بر خلاف میلت آنقدر حرف مفت می زنند و غیر قابل تحمل می شوند که واکنشهایت تند می شود و صدایت بلند می شود و تا آخر هفته باید نگاه های عتاب آلود ِ شاهدان ِ روز ِ واقعه را تاب بیاوری . می توانی بگویی به جهنم . طوری نیست

.

· جمعه

شنیده اید که روزی روزگاری مگسی مست می کند و افتان و خیزان خود را به کارخانه ی پیف پاف می رساند و داد و بیداد راه می اندازد ؟ غرض از نقل حکایت ، مرض نبود . خواستم عرض کنم که من خود به چشم خویشتن قهرمان قصه را دیدم که سر ِ جایش به راست و چپ کج می شد و مژ می شد و شنیدن کی بود مانند دیدن و دقایقی بعد که نگهبان ِ کارخانه ، مگس ِ مست را با خاک انداز از روی زمین بلند می کرد آروغی زد با فرکانس چند کیلو هرتز و بی خیال شوید پرتقال فروش را

.

· این پنج شنبه نه ، پنج شنبه ی قبل

در جستجوی فیلمی انگلیسی بودم مربوط به اوایل دهه ی هفتاد . همان که کارگردانش سنه ی دو هزار و هفت ، درخت خرمای طلایی از کن گرفت . نیافتم . گفتم شاید وقتی دیگر بیابم اما نتیجه ی تحقیقات ِ میدانی و پرس و جوی اینترنتی می گفت که گشتم ، نبود ، نگرد ، نیست . یعنی که هاله جان ، قربانت شوم ، سفارش ِ دانلود را امضا کن

در بک گراند و در انتهای سالن ِبسی شلوغ فرودگاه یک آقایی که سالهاست خانواده اش را ندیده در بغل برادرش های های گریه می کند ( برادرش هم های های او را تکرار می کند ) و اشک فراق به اشک شوق تبدیل می گردد

Jul 23, 2009

What happened to soodeh? Do you know?

ترجمه ی جملات بالا را مای مادر با توجه به وضعیت من ( سردرگم ، اخمو ، به شدت گند اخلاق و منتظر بهانه برای داد زدن ) از مای سیستر پرسید و شی در جواب ، ترجمه ی جمله ی آی دُنت نو را تحویل داد که صادقانه ترین پاسخ ِ تستی ِ ممکن بود . اما حالا که در وضعیت جدیدی هستم ( به قول شاعر : در من غم بیهودگی ها می زند موج ) می خواهم به سؤال مطرح شده پاسخی تشریحی بدهم.

امروز اتفاقی گذرم به خیابانی افتاد که یک مغازه درآن واقع شده است . خواستم بی اعتنا رد شوم که حضور ِ پر رنگ ِ یک آشنای قدیمی در پشت ِ ویترین مانع شد . با یادآوری ِ ویژگی های منحصر به فرد ِ این آشنای قدیمی تصمیم گرفتم دست از تماشای این منظره بردارم و به سرعت از لوکیشن خارج شوم که ناگهان دستی قوی همچون پنجه های ببری غول هیکل بر شانه های لرزان وترسانم فرود آمد .

آشنایمان چهره ی آشنای من را دیده بود و مرا به یک لیوان ِ بزرگ آب پرتقال و گپی کوتاه در کافی شاپ ِ سر ِ خیابان دعوت کرد و منی که در آن لحظه نه آب پرتقال می خواستم ، نه حوصله ی گپ و گفتگو داشتم ،قبول کردم . آشنا خانم از حال و احوالم پرسید . من هم گفتم که شاکیَم ،شکایت دارم ، چرا اینجا ، چرا حالا ...( اینها فقط دیالوگهای سعید ِ از کرخه تا راین نبود وصف حال ِ من هم بود به قرآن ). تازه اشک هم ریختم دقیقا ً دو قطره . یکی ریز ، یکی متوسط که یکهو آشنایمان مثل آن آقای مست ِ توی فیلم انگار یک همصدا دیده باشد ، دادش درآمد و چنان هق هق و فین فینی کرد که گوش درد گرفتم . به حکم وظیفه ی انسانی ام دستمالی به او دادم . داخل دستمال اهدایی ِ من فین کرد و با همان دستمال ِ آغشته به فین اشک هایش را پاک کرد . یکی دو جمله ی دیگر که گفتم یک اسلاید شو از غم و اندوه برایم گذاشت که هر کدامش برای تسلیم نمودن جان به جان آفرین کفایت می کرد . کم کم احساس کردم که او در برابر هر جمله ی محزون ِ من یک مصیبت ویران کننده در آستین حاضر و آماده دارد . توقع داشتید چکار کنم ؟ زدم زیر گریه . چشمهایم که از فرط گریه همچون یاقوت احمر شد ، دستمال ِ خیس از فین و اشکش را طرفم گرفت و من به نشانه ی رد کردن ِ این حرکت سخاوتمندانه صورتم را نود درجه به چپ چرخاندم . در همین لحظه چشمم به مشتری ِ میز ِ کناری افتاد که چنگال در دست ، خیره مانده بود و چیزی نمی جوید تا بهتر بشنود . صورتم را با آستین خشک کردم و با یک چرخش نود درجه ای به وضعیت قبلی ام برگشتم و اجازه دادم آشنایمان به حرف هایش ادامه دهد . یادتان هست آن مست ِ توی فیلم چطوری میله ها را تکان می داد و داد می زد ؟ ایشان هم چنین حالی داشتند و چنان پوز ِ مرا در غم واندوه زدند که شکایتم را پس گرفتم ( خدایا غلط کردم ) حتما ً خودتان تصدیق می کنید که بعد از این برخورد خیس ، دو راه بیشتر پیش ِ رو نداشتم . اول اینکه در جست و جوی پاسخ مناسبی به این پرسش زیباشناسانه باشم که من قشنگتر گریه می کردم یا آشنایمان ؟ دومی هم مهم نبود

پ.ن 1: ضمیر ِ « شی » در خط دوم اشاره دارد به مای سیستر

پ.ن 2: خطاب به یک نفر خارجی که با شورت ِ آستین بلند ( نوعی لباس حد واسط شورت و شلوار ، برخی شلوارک می نامندش ) به خانواده هایی که از اینجا رد می شوند زل زده است : هی مستر ، یو دُنت هَو خانواده مگه یورسلف . هان؟