این ضربه به شما بگویم ضربه ای حسابی بود . به وضوح صدای « تِق » را بین استخوانهای تر قوه ام شنیدم . در محضر ِ مادربزرگ ، روی مبل لم داده بودم . در محاصره ی بی حوصلگی و گیجی ، تخته شاسی در دست خط خطی می کردم ولی حواسم بود کاری نکنم که به مادربزرگ بربخورد . بعد از هر پنج سانتی متر خط خطی ، خیلی گرم و صمیمی جویای احوالش می شدم. مادربزرگ هم حواسش به خط خطی های من بود . سنگینی نگاهش را از پشت شیشه ی عینک احساس می کردم . مادربزرگ ایده هایش را کمابیش صریح بیان می کند ، آن روز هم صراحت کلامش سیلی محکمی بود به صورت من . با عصای چوبی ِ خوش نقش و نگارش ضربه ای به شانه ام زد و گفت : « منظره بلد نیستی بکشی ؟ آخه این جک جونورا چیه وقتت رو تلف می کنی ؟ آدم حالش بد می شه » و چنان نگاهی از سر ِ تأسف به من انداخت گویی توده ای از فلاکت روبرویش ایستاده است . این ضربه! به شما گفتم ضربه ای حسابی بود؟ آنقدر حسابی که روان نویس هایم را جمع کردم و از آن روز ، یعنی سه هفته پیش تا حالا یک جک هم نکشیده ام چه برسد به جانور . به هر حال از لحاظ وضعیت روحی در سطح بالا و غبطه برانگیزی قرار دارم . به شما بگویم اینها را به عنوان یادگاری نگه می دارم
